... رادین و دومین نمایشگاه و جشنواره کودک و اسباب بازی ...
پنجشنبه غروب بود که من و شما و بابایی با هم رفتیم نمایشگاه کودک و اسباب بازی ...

این سومین نمایشگاه بین المللی که تو شهرمون برگزار شده ...
و این دومین حضو شما تو این نمایشگاهِ ...
مناسبت این بار برگزاری نمایشگاه ، بزرگداشت روز قزوین بود ...

ساعت 7:30 بود که رسیدیم ...
همهمه ای بر پا بود که نگو ...
با اینکه نمایشگاه تو محل مناسبی تو سرای "سعدالسلطه" برگزار شده بود ، اما با اون جمعیتی که بودن باز هم اونجا انگار کوچیک بود ...
جای سوزن انداختن نبود ، بابایی هم مجبور شد که بغلت کنه تا زیر دست و پا نمونی ...
شما هم که طبق معمول دچار مردم هراسی شده بودی و همش دلت میخواست بغل من باشی و از اونجا که سنگین شدی ماشالا کمر مامانی دیگه تحمل وزن شما رو نداره و به هر مشکلی بود یکم بغل من یکم بغل بابایی محوطه بازیگاه رو گشتیم ...



اما نتونستم ازت عکس بگیرم ...
اینجا هم به زور گذاشتمت پیش بچه ها تا یکم بازی کنی ...



و بعد رفتییم قسمت جذاب نمایشگاه که همون خرید کردنه ...


از ماشین که اشباع شده ای واست سه تا بازی فکری گرفتم که از نظر بابایی شما اونقدر باهوشی که نیاز به این بازیها نداری ، اما به هر حال برات گرفتم ...
از اونجا که بیرون اومدیم شام رو بیرون خوردیم و اومدیم خونه...



اومدیم بریم تو که یه دفعه متوجه شدم کلید رو از پشت در فراموش کردم بردارم ...
خدا روشکر همسایمون یه شیوه کاملاً ساده برای باز کردن درهای مثلاً ضد سرقت بلد بود و اون استفاده از یک عدد کارت بود که با کشیدن لای در در باز شد ، ضد سرقت اسنه وای به حال آماده سرقت ...
با معطلی و خستگی بغل کردن شما ،فقط فرصت شد یکی از بازیهات رو باز کنی ...
جمعه هم که وقت نشد و موند برای شنبه ...
شنبه صبح هم بعد از خوردن یه صبحونه مفصل که با خرید نون سنگگ تازه بابا همراه بود و بعد از کمی جمع و جور کردن خونه ، فرستادمت حموم تا با رنگ انگشتیهات بازی کنی ...
و اما
بازیهای من و رادینی 4







اینجا هم دیگه هیجانی شدی و همه رو قاطی کردی

حسابی بازی کردی و کیف کردی ...
و بعد یه حموم حسابی کردی...




پرنس کوچولوی من در حال نوشیدن " شیر شیر گاک " و خوردن " تی تّاب " هستش ...


و بعد از یه حموم یه ساعته بیرون اومدی و بعد از کمی استراحت مشغول بازی با بقیه بازیهایی که برات خریدم شدی ...

اول با "نخ واره "بازی کردی



و بعد با "برج مکعبی" شدی ...

دیگه حسابی خسته شده بودی و بعد از یه خورده بازی ناهار خوردی و بعد هم 3 ساعتی خوابیدی ...




یادش بخیر دفعه اول تو اولین عید زندگیت بود که رفتیم ...




... رادین و دومین نمایشگاه و جشنواره کودک و اسباب بازی ...
